سيد محمد باقر برقعى

2965

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

حادثات دهر همچون موجها * از پى هم دسته‌ها و فوجها در ميانه فكر ما چون ناخداست * كه به هرجايى ز دريا آشناست حال و استقبال و بگذشته زمان * آب اين درياى ژرف بيكران گفته‌اى چون شد زمانى كان گذشت * همچو تيرى كه برون آمد ز شست آن به پيش ما بود انديشه كن * رهزن عقل خود اندر شيشه كن آن زمان كو رفت خود همراه ماست * گر كه يك روز است يا خود قرنهاست جاى ديگر نيست تا آن روزها * رخت خود آنجا برد در اختفا دان تو آن بگذشته را همچون درخت * ميوهء آن دانش و فرهنگ و بخت هرچه آن بگذشتگان آموختند * بهر ما آيندگان اندوختند دانش اين نسل تا هر پايه‌ايست * بهر فرزندان ما سرمايه‌ايست هركسى كاوش كند بگذشته را * زود يابد دلبر گم‌گشته را مىخورم محصول آن روزى كه رفت * ميوهء تخمى كه كشتند و گذشت هركه را بگذشته و آينده نيست * گرچه با حال است دانم زنده نيست گر نگيرى وام از بگذشتگان * فاقد آبى شوى چون تشنگان ملّتى را كز شرف پيشينه نيست * عمر او از شنبه تا آدينه نيست شوق فرزندان به اوج اعلا * هست از فرّ نياكان شما گويد اين من شعلهء آن آذرم * گويد آن من زادهء اين افسرم حبّذا آن شاه فرزند خلف * كو به عزّ باب افزايد شرف حاصل آن باشد كه در آن سير و گشت * من نمىبينم زمانى كان گذشت چشمهء انديشه از نوك قلم * گشت جارى زد بر اين كاغذ رقم از « كمالى » تحفه‌اى ناقابل است * ارمغان و هديهء اهل دل است مطرب از صدق خويش مطربى شد ز كار خويش خجل * شرمساريش بود اندر دل عارفى را بديد و گفتش باز * كه مرا نيست روى راز و نياز گنه افزون و روى گشته سياه * نامه‌ام پر ز كارهاى تباه رو ندارم كه توبه‌ساز كنم * چاره‌اى كن كه روى باز كنم